خانه
گاما

درسنامه آموزشی فلسفه (2) کلاس دوازدهم ادبیات و علوم انسانی و معارف

درس 7: عقل در فلسفه (1)

بازدید54/0 K
تاریخ بروزرسانی1400/10/18

همان‌طور که مفهوم «دین» ما را به یاد «ایمان» می‌اندازد و مفهوم «عرفان»، «شهود و عشق» را تداعی می‌کند، مفهوم «فلسفه» نیز با «عقل» و «عقلانیت» گره خورده است. معمولاً از فیلسوفان به‌عنوان مهم‌ترین مدافعان عقل یاد می‌کنند. آنان وجه تمایز انسان از حیوان را عقل می‌دانند و معتقدند که منظور ارسطو از ناطق، وقتی که انسان را به «حیوان ناطق» می‌نامد، همان «عاقل» است. تاریخ فلسفه با تاریخ عقل نیز پیوندی ناگسستنی دارد و تحولات معنا و محدودهٔ عقل، بر تحولات فلسفه تأثیر گذاشته است.

در این درس و درس بعد می‌خواهیم ببینیم:

1) مقصود فیلسوفان از عقل چیست؟

2) محدوده و قلمرو آن چه اندازه است و این قلمرو چه تحولاتی را در طول تاریخ طی کرده است؟

3) امروزه عقل چه جایگاهی در فلسفه دارد؟

مقصود فیلسوفان از عقل

فیلسوفان، عقل را برای دو مقصود و منظور به‌کار برده‌اند:

1- عقل به‌عنوان دستگاه تفکر و استدلال

عقل در این کاربرد که همان کاربرد رایج بین مردم نیز هست، یکی از ابزارهای شناخت انسان می‌باشد. انسان به کمک این ابزار استدلال می‌کند و به دانش‌ها و حقایق دست می یابد. به‌عبارت دیگر، انسان با عقل خود استدلال می‌کند و می‌تواند دریابد که چه چیزهایی هست و چه چیزهایی نیست و نیز می‌تواند بفهمد که کدام کار خوب است و باید انجام دهد و کدام کار بد است و نباید انجام دهد. انسان با عقل خود می‌تواند پی ببرد که کدام سخن درست و کدام نادرست و کدام رفتار پسندیده و کدام ناپسند است. او با همین ابزار می‌تواند بداند کدام دین و مکتب سعادت بخش و کدام دین و مکتب گمراه کننده می‌باشد.

از نظر فیلسوفان، این ابزار که یک توانمندی فوق‌العاده است، در ابتدای کودکی به‌صورت یک استعداد وجود دارد که باید با تربیت و تمرین به شکوفایی و فعلیّت برسد و کودک توانایی استدلال و تفکر را به‌دست آورد. لذا اگر «تربیت عقلانی» به‌خوبی صورت نگیرد، عقل به توانایی‌های لازم نمی‌رسد و نمی‌تواند به خوبی حق را از باطل و درست را از نادرست تشخیص دهد. توانایی افراد درتعقل و استدلال متفاوت است؛ برخی از انسان‌ها قدرت استدلال قوی‌تری دارند و برخی، قدرت استدلال آنها ضعیف‌تر است. اما همه می‌توانند با تربیت و تمرین به درجات خوبی از عقلانیت دست یابند.

بنابراین، اگر انسان بخواهد سخن درست و حق را از سخن نادرست و باطل تشخیص دهد، کار خوب و زیبا را از کار بد و زشت جدا کند، راه درست را از راه نادرست تمیز دهد، در رشته‌های علمی مانند ریاضیات، فیزیک و فلسفه پیش برود، دین و آیین حق را از دین و آیین باطل جداسازد، دین و آیین خود را به خوبی بشناسد و در زندگی به‌درستی تصمیم‌گیری کند، در مرتبۀ اوّل باید عقل خود را تقویت کند و از آن بهره ببرد. حتی این عقل اوست که می‌گوید بهتر است با چه کسانی مشورت کند، چه کتابی را مطالعه نماید و برای خواندن چه کتابی وقت بگذارد. البته از آنجا که فلسفه با استدلال‌های عقلی محض سروکار دارد، استفادۀ عقل در این دانش از سایر دانش‌ها بیشتر است و معمولاً فلسفه را با عقل و استدلال عقلی همراه می‌دانند

2- عقل به‌عنوان یک موجود متعالی و برتر از ماده

کاربرد دیگر عقل در فلسفه برای موجوداتی است که از ماده و جسم مجردند و در قید زمان و مکان نیستند. این موجودات در افعال خود به ابزار مادی هم نیاز ندارند. در مواردی، از خدا نیز به‌عنوان «عقل کل» یاد شده است. بسیاری از فلاسفه معتقدند که علاوه بر عالم طبیعت، عوالم دیگری هم وجود دارد که با حواس ظاهری نمی‌توان آنها را درک کرد. یکی از این عوالم، «عالم عقل» می‌باشد. فیلسوفان الهی می‌گویند بسیاری از فرشتگان که در کتاب‌های آسمانی، ازجمله قرآن کریم، از آنها یاد شده، همین موجودات عقلانی، یعنی موجودات مجرد از ماده و جسم‌اند که در عالم عقل به سر می‌برند. آنان معتقدند که علم این قبیل موجودات، از طریق استدلال و کنار هم گذاشتن مفاهیم نیست بلکه این موجودات (فرشتگان) حقایق اشیا را «شهود» می‌کنند و به مفاهیم و استدلال مفهومی نیازی ندارند.

این فیلسوفان همچنین معتقدند که روح هر انسانی نیز استعداد رسیدن به چنین مرتبه‌ای از وجود را دارد و روح او می‌تواند در مرتبۀ عالم عقل قرار بگیرد و حقایق را از طریق شهود به‌دست آورد. او می‌تواند با تهذیب نفس به مرتبه‌ای برسد که کاملا از ماده و جسم مجرد شود و در عین استفاده از قوۀ استدلال، همچون فرشتگان، بسیاری از حقایق را نیز شهود نماید.

عقل در یونان باستان

فیلسوفان یونان باستان به هر دو کاربرد عقل توجه داشته و دربارۀ آنها سخن گفته‌اند. به‌طور مثال، هراکلیتوس که از فیلسوفان پیش از سقراط است، از حقیقتی به نام «لوگوس» سخن می‌گوید که هم به معنای یک وجود و حقیقت متعالی است و هم به‌معنای نطق و سخن و کلمه؛ یعنی وی به هر دو کاربرد عقل توجه داشته است. از نظر او «کلمه» و «سخن» ظهور و پرتو عقل متعالی و برتر می‌باشد. همان‌طور که سخن و کلمه بیانگرا فکار و اندیشه‌های انسان است و آنچه را که انسان در ذهن دارد، با کلام ظاهر می‌کند و به دیگران می‌رساند، جهان و اشیا نیز ظهور آن وجود و آن حقیقت متعالی و برتر هستند.

ارسطو، به عقل به‌عنوان قوّۀ استدلال انسان، توجه ویژه‌ای کرد و توضیح داد که قوّۀ عقل براساس کاری که انجام می‌دهد، به عقل نظری و عقل عملی تقسیم می‌شود و براساس آن، دانش بشری نیز به دو قسم تقسیم می‌گردد:

عقل، از آن جهت که دربارۀ اشیا و موجودات و چگونگی آنها بحث می‌کند، مانند بحث دربارۀ خدا، کهکشان و درجه حرارت آب، عقل نظری نامیده می‌شود و دانشی که از این جهت به‌دست می‌آید، «علم نظری» نام دارد.

اما عقل، از آن جهت که دربارۀ رفتارهای اختیاری انسان و بایدها و نبایدهای او، مانند باید راست بگوید، باید قانون را رعایت کند و نباید دروغ بگوید و نباید ظالم باشد، بحث می‌کند، عقل عملی نامیده می‌شود و دانشی که از این جهت به‌دست می‌آید، «علم عملی» نام دارد.

قوهٔ عقل و علم از نظر ارسطو

او انواع استدلال‌ها را در بخش منطق آثار خود تدوین کرد؛ استدلال تجربی را از استدلال عقلی محض جدا نمود و کاربرد هرکدام را روشن ساخت. ارسطو انسان را «حیوان ناطق» نامیده و توضیح داده که «نطق» ویژگی ذاتی انسان است و همین ویژگی او را از سایر حیوان‌ها متمایز می‌کند. البته، مقصود وی از نطق، همان قوّۀ تعقل و تفکر انسان بود. ارسطو عقل را ذاتیِ انسان می‌دانست. بدین ترتیب، او تصویر روشن‌تری از عقل عرضه کرد.

عقل نزد فیلسوفان دورۀ جدید اروپا

عقل در دورۀ جدید اروپا، یعنی از رنسانس تاکنون، تحوّلات و تطوّراتی را از سرگذرانده که به‌طور عمده مربوط به حدود توانایی‌های عقل است.

در ابتدای رنسانس که تحولات اجتماعی و فکری معمولا در تقابل با حاکمیت کلیسا رقم می‌خورد، عقل جایگاه ممتازی پیدا کرد و یگانه معیار و مرجع درستی و نادرستی افکار و عقاید تلقی شد؛ در حالی که قبل از آن، به‌خصوص در دورۀ اوّل حاکمیت مسیحیت در اروپا (حدود قرن سوم تا نهم) بزرگان کلیسا دخالت و چون و چرا کردن عقل را عامل تضعیف ایمان می‌دانستند. حتی برخی از بزرگان کلیسا عقل را امری شیطانی می‌پنداشتند و در برابر استدلال‌های عقلی می‌ایستادند و می‌گفتند که ایمان قوی از آنِ کسی است که در برابر چون و چراهای عقل بایستد و در ایمان خود استوار بماند.

در دورۀ دوم حاکمیت کلیسا، یعنی در قرن‌های دهم تا سیزدهم، فیلسوفان و حکمای مسیحی تحت تأثیر مطالعۀ کتاب‌های ابن‌سینا و ابن‌رشد و سایر فیلسوفان مسلمان که به زبان‌های اروپایی ترجمه شده بود، به عقل و تبیین عقلانی مسائل دینی روی آوردند، اما از آنجا که توجه به عقل و عقلانیت با مبانی اوّلیۀ کلیسای کاتولیک سازگاری نداشت، این توجه و روی‌آوری، به تدریج به گسترش عقل‌گرایی و عقب‌نشینی اندیشه‌های دینی انجامید، تا اینکه در این دوره عقل جای دین را گرفت و دین مسیحیت را به گوشه‌ای از زندگی اروپاییان برد و در حاشیه قرار داد.

البته در همان ابتدای دورۀ رنسانس، اختلافی میان فلاسفه دربارۀ محدودۀ کارآمدی عقل آغاز شد و به تدریج رشد کرد. این اختلاف تا آنجا پیش رفت که فیلسوفان اروپا به دو دستۀ «عقل‌گرا» و «تجربه‌گرا» تقسیم شدند. همان‌طور که درس «تاریخچه معرفت» در کتاب سال قبل آمده، «فرانسیس بیکن» که روشی تجربی را بهترین روش برای پیشرفت زندگی بشر می‌دانست، از فیلسوفان خواست که از بت‌هایی که فلاسفۀ قدیم برای ما ساخته‌اند، دست بردارند و بیش از گذشته بر تجربه تکیه کنند. دیویدهیوم، فیلسوف قرن هجدهم انگلستان، تجربه را تنها راه رسیدن انسان به دانش و معرفت دانست و کاملاً از عقل گرایان جدا شد.

از طرف دیگر، دکارت که با ریاضیات به خوبی آشنا بود، به همۀ توانایی‌های عقل، مانند بدیهیات عقلی، استدلال‌های عقلی محض و نیز تجربه توجه داشت. او معتقد بود که عقل می‌تواند وجود خدا و نفس مجرّد و غیرمادی انسان و اختیار او را اثبات کند. البته او دیگر به عالم عقل به‌عنوان یک عالم برتر و متعالی در جهان، عقیده‌ای نداشت و عقل را صرفاً همان دستگاه تفکر و استدلال به‌حساب می‌آورد که می‌تواند ابزار شناخت انسان قرار بگیرد.

اوگوست کنت، فیلسوف تجربه‌گرای قرن نوزدهم، به‌طور کلی عقل فلسفی و کار عقل در تأسیس فلسفه را کاملاً ذهنی خواند و گفت که نگاه فیلسوفان به جهان و هستی، ناظر بر واقعیت نبوده بلکه ساختۀ ذهن آنان و حاصل تأملات ذهنی آنان بوده است.

از نظر او، عقل صرفاً آنگاه که با روش تجربی و حسی وارد عمل می‌شود، به واقعیت دست می‌یابد و به «علم» می‌رسد. بنابراین، از نظر کنت عقل فقط از طریق علم تجربی می‌تواند به شناخت واقعیت نائل شود.

این دیدگاه به‌تدریج در میان فیلسوفان اروپایی گسترش یافت و توانایی عقل محدود به امور تجربی و حسی گردید. اثبات اموری مانند ماوراء الطبیعه و حقیقت روحی و معنوی انسان و جهان ناممکن شمرده شد. بدین ترتیب، امروزه عقل در اروپا، به عقل تجربی تقلیل پیدا کرده و ردّ وا ثبات منطقی و عقلی به حوزۀ ریاضیات محدود شده است.

به کار ببندیم (صفحهٔ 58 کتاب درسی)

 

با توجه به نکاتی که در این درس ارائه شده، است، محدودۀ عملیات عقل را نزد فیلسوفان زیر بیان کنید.

1- ارسطو هم قائل به عقل نظری بود و هم عقل عملی/ در عقل نظری نیز هم معتقد به عقل نظری محض بود و هم عقل نظری تجربی.
2- بزرگان اولیۀ کلیسا آن جنبه‌ای از عقل را قبول داشتند که بتواند در اختیار دین قرار بگیرد و در مواردی که دین نظرات خاصی داشت مثل غسل تعمید‌، تثلیث و ... عقل را قبول نداشتند.
3- بیکن عقل تجربی.
4-  دکارت هم معتقد به عقل عملی بود و هم نظری ( بیشتر معتقد به عقل محض).
5- اوگوست کنت عقل را فقط در محدوده تجربه قائل است.( عقل تجربی).
درس 7: عقل در فلسفه (1)